جستجوی سراسری فعال نیست.
پرش به محتوای اصلی

نوشته‌های بلاگ توسط دکتر سید شهاب الدین ساداتی

ترجمه و توضیح شعر «روبرویی با آن»

ترجمه و توضیح شعر «روبرویی با آن»

دکتر سید شهاب الدین ساداتی 

| منتشر شده در ماهنامه گلستانه، تیر 1389

 

| یوسف کومانیاکا

| «روبرویی با آن» |

 

چهره‌ی سیاهم محو می‌شود،

درون سنگ خارای سیاه پنهان می‌شود.

گفتم من این را نمی‌خواستم،

لعنتی: هیچ اشکی نباید ریخت.

من سنگم. من از گوشت و خونم.

انعکاس ابری‌ام به من خیره شده

مثل پرنده‌ای شکاری، نیمرخ شب

به روز تکیه کرده. برمی‌گردم

از این سو  سنگ رهایم می‌کند بروم.

از آن سو برمی‌گردم  درونِ

یادبودِ سربازانِ ویتنامم

دوباره، بسته به نور

تا که تغییر ایجاد کند.

58022 نام را می‌نگرم،

منتظرم تا پیدا کنم

نام خود را در حروفی از دود.

نام اندرو جانسون را لمس می‌کنم؛

تصویرِ دامِ مهلک در نظرم می‌آید.

نام‌ها بر پیرهن زنی می‌درخشند

اما هنگامی که زن می‌رود

اسامی روی دیوار مانده‌اند.

تلالو نور، بال‌های پرنده‌ای قرمز

نگاه خیره‌ام را قطع می‌کنند.

آسمان. هواپیمایی در آسمان.

تصویرِ کهنه سربازِ سفیدپوستی موج می‌زند

نزدیک‌تر به من، سپس چشمان بی‌فروغش

از میان من می‌نگرد. من یک پنجره‌ام.

بازوی راستش را از دست داده

درونِ سنگ. درونِ آیینه‌یِ سیاه

زنی می‌کوشد اسامی را پاک کند:

نه، سرِ پسربچه‌ای را شانه می‌زند.

 

(۱۹۸۸)

 

 




     یوسف کومانیاکا شاعر معاصر سیاهپوست آمریکایی در سال 1947 در ایالت لویزیانا به دنیا آمده است. پس از اتمام تحصیلاتش در مقطع دبیرستان در سال 1965 به استخدام ارتش آمریکا درمی‌آید و به جنگ ویتنام اعزام می‌شود. در سال 1969 نویسندگی را شروع می‌کند و در ابتدا تنها خبرنگار و روزنامه نگار نشریات نظامی می‌شود. امّا در ابتدای دهه‌ی 70 میلادی ارتش را رها می‌کند و در همین زمان مدال برنز خبرنگاری را کسب می‌کند. پس از ترک ارتش به ادامه تحصیل می‌پردازد و نخست در سال 1975 مدرک کارشناسی و سپس در سال 1978 مدرک کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه کولورادو دریافت می‌کند. سپس به دانشگاه کالیفرنیا می‌رود و مدرک کارشناسی ارشد هنرهای زیبا را در سال 1980 کسب می‌کند. این شاعر آمریکایی چندین جایزه برای شعر خود به دست آورده است که مهم‌ترین آنها جایزه‌های «پالیتزر» و «ویلیام فالکنر» برای شعر و هر دو در سال 1994 است. او هم اکنون در دانشگاه پرینستون آمریکا به تدریس شعر مدرن می‌پردازد.

     سبک شعری یوسف کومانیاکا مرتبط با مکتب ناتورالیسم است. کومانیاکا تحت تاثیر خاطرات کودکی و زندگی روستایی خویش است که در بسیاری از شعرهایش به این خاطرات و اعضای خانواده‌اش اشاره کرده است. او همچنین علاقه‌مند به موسیقی سیاه پوستان آمریکایی خصوصاً «بلوز» (Blues) و «جاز» (Jazz) است. موضوعات شعر یوسف کومانیاکا معمولاً موسیقی سیاهپوستان به ویژه جاز، تاریخ سیاهپوستان آمریکایی و جنگ ویتنام است. 

     شعرِ «روبرویی با آن» یکی از مهم‌ترین شعرهای کومانیاکا است که به صورت غیر مستقیم به انتقاد از سیاست‌های جنگ طلبانه‌ی آمریکا در جنگ با ویتنام می‌پردازد. قدرت تصویرسازی ذهنی او در این شعر کم‌نظیر است. راوی این شعر در شهر واشنگتن و روبروی سنگ گرانیت یادبود سربازان آمریکاییِ کشته شده در ویتنام قرار دارد. او که خود یک کهنه سرباز جنگ ویتنام است با روبرو شدن با این یادبود خود را دوباره در میان جنگ می‌یابد. شاعر با تصویرسازی زیبا نه تنها خود، گویی که خواننده را به فضای جنگ می‌برد. در ابتدای شعر دو بار به کلمه ی سیاه اشاره می‌کند که این دو کلمه به پوست سیاه شاعر و گرانیت سیاه برمی‌گردند و با محو شدنش در گرانیت سیاه همچنین به کم اهمیت بودن سیاه پوستان در جوامع غربی می‌پردازد. سپس سعی می‌کند که نسبت به آن بی‌تفاوت باشد، امّا به این نکته اقرار می‌کند که انسانی از گوشت و خون است و جنسی متفاوت از سنگِ روبرویش دارد، و شروع به گریه می‌کند.

     هنگامی که روی خود را از سنگ یادبود برمی‌گرداند، گویی رها شده و می‌تواند از آنجا برود. امّا وقتی دوباره به سوی سنگ برمی‌گردد ناخواسته وارد خاطرات خویش شده و گویی مجدداً وارد جنگ می‌شود:

 

به آن سو برمی گردم  درونِ

یادبودِ کهنه سربازانِ ویتنامم

 

     سپس با اسامیِ سربازان آمریکایی کشته شده در جنگ ویتنام که 58022 نفر هستند روبرو می‌شود که آمار دقیق سربازان آمریکایی کشته شده در جنگ ویتنام را به خواننده می‌دهد. راوی در دنیای ذهنی خود که توام با دود است به دنبال این است که نام خودش را در میان نام کشته شده‌ها بیابد. چنین فضایی که در روبروی سنگ یادبود به همراه دود ترسیم می‌شود یادآور صحنه‌های جنگ است. با تصویرسازی ظریف، راوی شعر مرتب خود را مقابل سنگ یادبود و درون صحنه ی جنگ حس می‌کند، دودی که به جنگ و ذهن تاریکِ شاعر برمی‌گردد. در همین زمان با نامی آشنا یا همان اندرو جانسون روبرو می‌شود که گویی یکی از دوستانِ سفیدپوستش بوده که در تله‌ی مهلکِ ویتنامی ها گیر کرده و بسیار وحشتناک کشته شده است.

     سپس به زنی اشاره می‌کند که از جلوی سنگ یادبود عبور می‌کند و اسامی سربازان بر روی لباسش منعکس می‌شوند. اما زن بی‌تفاوت از جلوی سنگ یادبود می‌گذرد و توجهی به آن نمی‌کند. این زن می‌تواند نماد تمام مردمی باشد که به سربازان کشته شده و جنگ بی‌تفاوت هستند. شاعر تعجب می‌کند که چگونه ممکن است انسان‌ها بتوانند بی توجه به جنگ و سربازان کشته شده ی کشورشان به زندگی ادامه بدهند. گویی در این شعر با انتقاد از جامعه‌ی آمریکا روبرو هستیم. یادآوری هواپیما در آسمان که اشاره به بمباران ویتنام توسط جنگده‌های آمریکایی دارد تصویر دردناک، تلخ و ناگوار جنگ و کشتار را در ذهن تداعی می‌کند. تصویر شومی که کسی متوجه‌ی آن نیست جز معلولینِ جنگی و سربازان بی‌اراده که گرفتار این تله‌ی هولناک شده‌اند و پس از گذشت سال‌ها یاد و خاطره‌ی تلخ آن از ذهنشان پاک نشده است. و در آخر به کهنه‌سربازی سفیدپوست اشاره می‌کند که بازوی راستش را از دست داده و در طرفی دیگر زنی غافل از تبعات جنگ در جلوی سنگ یادبود موهای پسرِ کوچکش را شانه می‌زند.

     یوسف کومانیاکا به عنوان یکی از همین کهنه‌سربازان به انتقاد از جنگ و خشونت‌های درونِ آن می‌پردازد. کهنه‌سربازی که پس از گذشت سال‌ها هیچ وقت تصاویر ناگوار و دردناک کشتار از ذهنش پاک نخواهد شد و تا آخر عمر به همراه او خواهند بود. کومانیاکا به انتقاد از سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی دولت آمریکا در جنگ با ویتنام می‌پردازد و این واقعه‌ی ناگوار را آفتی برای بازمانده‌های جنگ و خانواده‌های آن‌ها در ویتنام و آمریکا می‌داند. او همچنین از این واقعیت گله‌مند است که تنها کهنه سربازان و معلولین جنگی هستند که می‌توانند ناگواری و دردناکی حاصل از جنگ‌های بی‌حاصل و بی‌دلیل را درک می‌کنند و دیگر افراد نسبت به این موضوع بی‌توجه هستند و حتی به یاد معلولین و سربازانِ خود نیز نیستند.


  • Share